<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0">
<channel>
	<title> باغ سخن baghesokhan.ir   </title>
	<link>http://www.baghesokhan.ir/</link>
	<description> باغ سخن baghesokhan.ir    - RSS</description>
	<language>fa</language>
  	<image>
    <url>http://www.baghesokhan.ir/images/</url>
    <title> باغ سخن baghesokhan.ir   </title>
    <link>http://www.baghesokhan.ir/</link>
 	</image>
	<generator>A2Cms</generator>
				<item>
			<title>بادقت در تاریخ</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqTjGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>حشره بی ارزش (یا صحابی گرانقدر رسول
خدا) :



اینک
حشره اى پستْ خصلت و بى ارزش بر شما مردم وارد شد که اگر بر خوراک کسى بنشیند، آن
کس هرچه را که خورده است بالا آورَد و از شکم بیرون بریزد.



این
جمله ای بود که عثمان خلیفه مسلمین بر بالای منبر در مسجد مدینه خطاب به ابن مسعود
صحابی رسول خدا گفت، چون ابن مسعود با
حاکم شرابخوار کوفه در گیر شده بود.




ابن مسعود، در پاسخ عثمان گفت:
خیر، عثمان! من چنین نیستم، بلکه من یکى از اصحاب رسول خدا هستم که افتخار حضور در
جنگ بدر و بیعت رضوان را داشته ام. ( در کلام او کنایه ای به عثمان وجود داشت، چون عثمان در بدر
و بیعت رضوان حاضر نبود و شرکت نداشت.)</description>
			<pubDate>Mon, 05 Sep 2011</pubDate>
			<category>تاریخی-سیاسی-دفاع مقدس</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>حالگیری</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqTnGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>----------------------------------- ----

وضوی بی نماز


موقع آن بود که
بچه ها به خط مقدم بروند

جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و
مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته
که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید
بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت! عباس ریزه گفت: تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!</description>
			<pubDate>Mon, 05 Sep 2011</pubDate>
			<category>دفاع مقدس</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>خاطره گوئی</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqjHGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>آن قدر فیلم بازی کردم .  





آن قدر کوچک
بودم که حتی کسی به حرفم نمی‌خندید.

هر چی به بابا ننه‌ام می‌گفتم می‌خواهم به جبهه
بروم محل آدم بهم نمی‌گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه
را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. 

مثل سریش چسبیدم
به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که
رو بدهی سوارت می‌شود. آخر تو نیم وجبی می‌خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.»
دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده‌ام رو کرد به طویله‌مان و فریاد زد: «آهای
نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا مخورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا
جانش دربیاید!» 

قربان خدا بروم
که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می‌داد برای کتک زدن. یک بار الاغ
مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت! نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا
بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی
روی زمین بخزم و حرکت کنم. 

به خاطر این که
تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود،
آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و
دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و
سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.
روزی که قرار
بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من می‌روم حلیم بخرم و زودی برمی
گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم
که رفتم.
درست سه ماه
بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده
نفرستاده بودم. 

سر راه از حلیم
فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و
وقتی حلیم را دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده‌ام گرفت.
داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی
چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!

از کتاب رفاقت
به سبک تانک صفحه -تهیه برای درج در وبلاگ رضا معینی زاده11</description>
			<pubDate>Sun, 28 Aug 2011</pubDate>
			<category>دفاع مقدس</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>نماز شب</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqj7GccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>خاطراتی از شهید محمود کاوه



درساختمان
دخانیات بودیم. شهر سقز، زمستان 1359.

نزدیک سحر همه
بیدار می شدند، برای نماز شب. 

اما همیشه چند نفر زود تر بیدار می شدند. آب گرم می کردند برای بقیه، ولی
خودشان از بیرون آسایشگاه، با آب سرد وضو می گرفتند. هوا این قدر سرد بود که قطره
های آب تا می رسید زمین، یخ می زد.

همان ها نماز شان را هم توی آسایشگاه نمی خواندند.
هر کدام شان یک پتو می انداختند روی سر شان، می رفتند بیرون.

توی تاریکی شب، به ردیف و پشت سرهم، کنار دیوار
آسایشگاه می ایستاندند به نماز.

محمود هم همیشه یکی از آن چند نفر بود؛ او همان
پتو را هم روی سرش نمی انداخت. - گردآوری رضا معینی زاده</description>
			<pubDate>Sun, 28 Aug 2011</pubDate>
			<category>دفاع مقدس</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>دفاع از مومن</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqj%2FGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>----------------------------------------------------



وعده
ی الهی


خیلی وقت ها نامه هایی به دستم می رسید که همش
حرف های رکیک و ناسزا به حاج آقا بهشتی می دادند. بهش می گفتند آمریکایی و گفته
بودند خانه ۱۵طبقه و زن اروپایی دارد و … .

یک
روز تو مجلس خبرگان به دکتر بهشتی گقتم: «چرا از خودتان دفاع نمی کنید؟» در جوابم
آیه ای خواند که احتمالاً آیه ی «خداوند از مومنان دفاع
می کند…» را برایم خواند و گفت: فلانی
من نباید از خودم دفاع کنم بلکه باید آنقدرایمان خودم رو قوی کنم که خدا ازمن دفاع
کنه و جواب این ها رو بده؛ وعده خدا هم که حق است و من هم به این وعده ایمان دارم.

خاطراتی از آشنایی با شهید آیت الله بهشتی- گردآوری رضا معینی زاده</description>
			<pubDate>Sun, 28 Aug 2011</pubDate>
			<category>اخلاقی</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>انسان و خلاقیت</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqjzGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>نو آور ومبتکر باشید : 





1- پرهیز از اسراف:



روز فوت مادرم در مسجد محل مجلس گرفته بودیم، بعضی از
همکاران اخوی از طرف خود یا اداره مربوطه! دسته گل های بزرگی آورده بودند که گوشه
مسجد گذاشتند و ممکن بود ساعتی دیگر مجلس تمام شود، گل ها در همان گوشه بماند و خراب
شود ، با مشورتی که با اخوی کردم وپیشنهادی که شد قرار گذاشتیم دسته گل هارا به
محل خروجی مسجد بیاوریم و یک نفر بگذاریم تا به هر کس که از مجلس خارج می شود یکی
دو شاخه گل تقدیم کند.

این کار عملی شد و بعد از
یک ساعت از چهار دسته گل که دوتای آنها خیلی بزرگ بودند و حدوداً هرکدام 100 شاخه
گل داشتند، چیزی بجز چوبهای داربست گلها باقی نمانده بود.</description>
			<pubDate>Mon, 08 Aug 2011</pubDate>
			<category>ما و زندگی</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>بازهم رد پای ؟</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqj3GccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>ترویج خرافه گرایی

در اطراف امام‌زاده صالح (ع) در تجریش – تهران،
شخصی را دیدیم که یک پایش در گچ بود و با یک دسته کاغذ ایستاده بود و به هر کس که
رد می‌شد کاغذی می‌داد. در این کاغذ نوشته شده بود که مدت 9 روز صبح‌ها که از خواب
بیدار می‌شوید، آرام و آهسته بگویید: «خدایا دوستت دارم و ادامه دهید یا فاطمه (ع)
به قلبم بیا». هر کس این را به 9 نفر بدهد بعد از 9 روز خبر خوش می‌گیرد</description>
			<pubDate>Thu, 04 Aug 2011</pubDate>
			<category>دینی-اجتماعی-فرهنگی</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>شوخ طبعی</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqjrGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>به نام خدا



رزمندگان جبهه ها چگو نه؟



 در سنگرها و لحظات سخت




به همدیگر
شادی را هدیه می دادند،



تاآمادگی
بیشتری برای دفاع داشته باشند.



 بخشی از آنها را با هم
می خوانیم:



شوخ طبعی های جبهه!



من
حالت تنوع دارم 

توبچی را از ترقه می ترسانی

مفت باشه خمپاره جفت جفت باشه

موشک شش متری افتاده تو کوچه دو متری

بچه اش آدم آهنی میشود بسکه ترکش توی بدنشه 

می دانید که اگر من عصبانی بشوم دست از پا خطا
نمی کنم 

اگر نیمه شب صدای ناله شنیدید ما هستیم
(کنایه از نماز شب خواندن)

تو فقط پات قطع شده ببین بغل دستی ات سر نداره هیچ چی هم
نمی گه</description>
			<pubDate>Thu, 04 Aug 2011</pubDate>
			<category>تاریخی-سیاسی-دفاع مقدس</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>فکر کردن</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqjvGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>به نام خدا

چون سواد نداریم فکر می کنیم ×××××



***نوشته ای جالب از کتاب تعلیم و تربیت استاد علامه شهید آیت
الله مرتضی مطهری***تهیه
وتنظیم : رضا معینی زادهمی گویند یک خارجی به دهی رفت، با مردی دهاتی رو برو شد، هر
سوالی از او می کرد، روستایی جوابهای نغز و پخته ای به او می داد.

خارجی پرسید: که تو اینها را از کجا می دانی؟ جواب شنید که
ما چون سواد نداریم فکر می کنیم. 

یعنی آنکه سواد
دارد ، معلوماتش را بیان می کند ولی من فکر می کنم و پاسخ می دهم</description>
			<pubDate>Mon, 01 Aug 2011</pubDate>
			<category>فرهنگی</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>تعیین رهبر</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqjjGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>به
نام خدا



جمع اضداد؟



علمای اهل سنت معتقدند در
کشور اسلامی هرکس حاکم شود باید از او اطاعت کرد.

سوال این است اگر یکی از
شخصیتهای آنزمان زورگویی کرد وآمد در
زمان حضرت عمر باحکومت جنگید وپیروز شد وحاکم را خلع کرد و به قتل رساند و خودش حکومت را بدست گرفت
آیا بازهم از چنین حاکمی پیروی می کنید!

این که جمع اضداد می شود ، هم از مقتول
حمایت می کنید ، هم از قاتل او !</description>
			<pubDate>Fri, 29 Jul 2011</pubDate>
			<category>تاریخی-سیاسی-دفاع مقدس</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>چرتکه بنداز</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqz%2FGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>به نام
خدای مهربان

باتوجه به جدول ذیل بررسی کنیم که برای صرفه جویی در وقت وبه حداقل رساندن زمانهای سوخته وغیر مفید چه
باید بکنیم:



زمان ما چگونه می گذرد :

جدول زیر نشان می دهد که در یک عمر متوسط 60 الی70 سال وقت
ما چگونه می گذرد:

بستن بند کفش
8 روز

پشت چراغ قرمز
یک ماه

زمان صرف شده در آرایشگاه یک ماه

گرفتن شماره تلفن یک
ماه

درآسانسور(شهرهای بزرگ) 3ماه

مسواک زدن
3ماه

انتظار اتوبوس درشهرها 5ماه
(حداقل)

استحمام
6ماه

مطالعه کتاب
2سال

خوردن و آشامیدن
4سال

کسب درآمد
9سال

تماشای تلویزیون
10سال

خواب
20سال



منبع: کتاب مدیریت زمان – ج 1 – اثر مهدی نیلی
پور</description>
			<pubDate>Tue, 19 Jul 2011</pubDate>
			<category>ما و زندگی</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>وقت طلاست!</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqzzGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>دزدان وقت:

عمر ما بوسیله این دزدها
درمقابل چشم خودمان وبا چراغ سبز ما غارت می شود:

1- عادت های غلط

2- بی نظمی

3- خواب زیاد

4- پرحرفی

5- سوالات بی جا

مشورت نکردن باخبره</description>
			<pubDate>Mon, 18 Jul 2011</pubDate>
			<category>ما و زندگی</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>بیشتر بخندیم</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqz3GccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>ترک سیگار:

معتادی داشت دوتا سیگار را باهم می کشید،
گفتند چرا دوتا سیگار می کشی، گفت: یکی مال خودمه، یکی هم برای دوستمه که تو
زندونه.

روز بعد دیدن که یک سیگار رو لبشه گفتند:
چرا امروز یک سیگار می کشی ترک کردی؟ 

گفت: من ترک کردم ، اینکه می کشم برای
دوستمه!</description>
			<pubDate>Mon, 18 Jul 2011</pubDate>
			<category>لبخند وشادی</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>نشستی برادرانه </title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqzrGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>چرا
تفرقه؟



چهارده قرن قبل اختلافی بین صحابه پیامبر (درود خدا بر او
وخاندانش باد) افتاد، که تا کنون مسلمین نتوانسته اند نشستی برادرانه برگزار و این
موضوع را بیطرفانه بررسی و به نتیجه برسانند.

از جهتی می توان گفت چقدر طرفداران دو مذهب بر حرف خود
مطمئن هستند که نمی توانند روزی را تصور کنند که خلیفه آنها اشتباهی مرتکب شده
باشد، ولی درنهایت این موضوع لازم است روزی مشخص شود.

خوشبختانه امروز تعصبات قبیله ای روی قریش و بنی هاشم و اوس
یا خزرج نیست.

بهمین جهت می توان بیطرفانه تر از قبل به بررسی تاریخ
پرداخت.

این سؤالها به عنوان اولین مطلب در دل هر شیعه (پیرو مذهب
اهل بیت) بی پاسخ مانده:

چرا علی(درود خدا براو
باد) بعد از وفات پیامبر(ص) بیعت با خلفا را به تاخیر انداخت</description>
			<pubDate>Thu, 07 Jul 2011</pubDate>
			<category>تاریخی-سیاسی-دفاع مقدس</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>واقعیت های تاریخ </title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqzvGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>به
نام خداوند بخشنده مهربان

بروی واقعیت های تاریخ چشم و گوش نبندیم :

بنظر شما پیامبر که دین را بسیار دقیق ونکته به نکته بیان
کرد ، حتی پاره ای از مسائل طبی و فردی ، مثل مسواک و عطر زدن و غذا خوردن و امثال
آن را توضیح داد . آیا ممکن است در موضوع مهمی مثل تعیین
جانشین برای خود غفلت کرده باشد
و حتی یک بار در طول حیاتش نگفته باشد که جانشینی تعیین خواهد کرد یا نه ، گویا
مردم هم از ایشان سؤال نکرده اند که آیا شما جانشین معین می کنید یا نه ؟

اگر در این مورد
صحبتی فرموده است چرا کسی از اهل سنت از این موضوع در کتابش چیزی نگفته و اگر
پیامبر(ص) از کنار این موضوع عمدا گذشته و چیزی نفرموده چطور آنهمه انسان پرسشگر
صدایشان در نیامده.

اگر با انتخابات آزاد موافق بود چرا اعلام نکرد من تعیین
جانشین خودم را به شما مردم واگذار کردم ؟</description>
			<pubDate>Thu, 07 Jul 2011</pubDate>
			<category>تاریخی-سیاسی-دفاع مقدس</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>جریان روز غدیر </title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqzjGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>به نام خدا

ای مسلمان ، اگر فلاسفه بیگانه از شما در مورد جریان روز غدیر بپرسند: 

چرا
پیامبر شما هزاران نفر را در آن روز از حرکت بازداشت؟ 

و
چرا آنها را در آن گرمای سخت در یک جا گرد آورد؟ 

و
به چه خاطر فرمان داد آنها که پیشاپیش از آنجا گذشته بودند بازگردند و صبر کرد تا
آنها که عقب مانده بودند، ملحق‏شوند؟ 

برای
چه آنها را در آن صحرای بدون آب و گیاه فرود آورد؟ 

و
از جانب خداوند در آن مکانی که محل تفرق و جدائی بود، خطبه خواند تا حاضران به
غائبان اطلاع دهند. 

و چرا در
آغاز سخنش از مرگ خویش خبر داد، که به زودی ممکن است رسول پروردگارم به سراغ‏من
بیاید</description>
			<pubDate>Thu, 07 Jul 2011</pubDate>
			<category>تاریخی-سیاسی-دفاع مقدس</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>انتظار فرج </title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qqznGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>مرحوم دولابی و
تمثیل زیبای ظهور

مرحوم حاج اسماعیل دولابی
از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است:
 
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
 
 


پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا را مرتب
کنید تا من برگردم، خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار
می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند.

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم
شد به بازی.</description>
			<pubDate>Thu, 07 Jul 2011</pubDate>
			<category>دینی-اجتماعی-فرهنگی</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>نخبگان بزرگ</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qrDDGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>1-
شیخ مفید، 

ابوعبدالله محمد بن محمد بن نعمان بغدادی - صده چهارم تاریخ اسلام 

***********

میرزا شرف الدین عاملی می گوید: «اگر مقام عصمت برای
غیرپیامبران و جانشینان آنان روا می بود، شیخ مفید، پس از آنان ، نخستین معصوم
بود.»



ابن کثیر می نویسد: بسیاری از دانشمندان فرقه
های مختلف ، در مجلس او حاضر می شدند. شمع وجود شیخ مفید از جهات مختلف سودمند بود
و خورشید تابان علم و کمال وی آسمان علم و دانش را منور می ساخت و برحق که حضرت
بقیه الله عج او را ملقب به «مفید» گردانید،</description>
			<pubDate>Thu, 07 Jul 2011</pubDate>
			<category>تاریخی-سیاسی-دفاع مقدس</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>مهربانتر از مادر</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qrDHGccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>جوان مشغول کار و فعالیت روزانه خود بود، کاری سخت و زیاد و
استراحت کم، مادرش فوت کرده بود، یادش آمد مادر اورا زیاد دوست داشت ،همانطور که دست و پای خود را می
مالید و از درد می نالید گفت: اگر مادرم الان وضع مرا ببیند حتما برایم دعا می
کند، از این مشکلات خلاص می شوم، وضعم خوب می شود.

درهمین لحظه خداوند مادرش
را در آن صحنه حاضر کرد ، ولی جوان مادر را ندید</description>
			<pubDate>Thu, 07 Jul 2011</pubDate>
			<category>اخلاقی</category>
			<author></author>';
			</item>
						<item>
			<title>اهانت حرام است</title>
			<link>http://www.baghesokhan.ir/?_=qoKL8BLc5WYbIGfn%2BGA4H2LxHeFe3mhp71iNoD7qrD7GccgZG3CF9bGtDn%2FQhuS8kHM3YS0qnpouns4meHyu%2BXVhwIivy6DUULcR49svFlkY2Dl3aA</link>
			<description>پاسخ
یک سؤال



رهبر انقلاب در پاسخ به استفتائی اعلام کردند:
«اهانت به نمادهای برادران اهل سنت از جمله اتهام زنی به همسر پیامبر اسلام
[عایشه] حرام است. این موضوع شامل زنان همه پیامبران و به ویژه سید الانبیاء،
پیامبر اعظم -حضرت محمد(ص) - می شود»

این فتوا با استقبال گسترده در جهان اسلام مواجه
شد.

http://www.taghrib.ir</description>
			<pubDate>Thu, 03 Mar 2011</pubDate>
			<category>دینی-اجتماعی-فرهنگی</category>
			<author></author>';
			</item>
			</channel>
</rss>

